از وقتی که بانو را دید زندگیش رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. بانو با آمدنش شادی و نشاط را هم با خود آورد، دیگر رفتن به انبار ماهی دودکنی برای خداداد کار خسته کننده ای نبود. در هر فرصتی که به دست می آورد خود را به انبار می رساند. دیدن بانو به او روح و شور زندگی بیشتری می داد اما او را چه شده بود؟ آیا احساس خاصی به
تابستان برای ما به مانند رویایی زود گذر بود که هر قدر در این رویا غرق می شدیم زمان را کمتر احساس می کردیم. پدر من و پدر رجب در دل جنگل باغ جالیزی درست کرده بودند و به همراه چندین نفر از شرکایش این باغ بزرگ جالیز را اداره می کردند و از منافع آن نیز به تساوی بهره می بردند. یکی از بزرگترین لذت های ما بچه ها بردن نهار
پاییز که از راه می رسید احساس غریبی تمام وجودم را پر می کند این احساس یک احساسی است که نه می توانم شادی بناممش نه غم, اما مخلوطی است از هر دوی آنها. هنوز که هنوزه و با این که سالهایی از زندگیم گذشته این احساس هنوز مرا به خودم وا نگذاشته و شروع پاییز یعنی شروع ا